خدای من چه قدر آدما رنگارنگن.............
بعضی وقتا از خودم حرصم می گیره که چرا نمی تونم حتی من هم یک رنگ باشم...............
جودی منو به خودم آورد که ما وواقعا دنبال چی و چه هدفی هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم آدما چرا یک رنگ نمی شن؟؟؟؟؟چرا شیشه ای نمیشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آدمای یک رنگ و شیشه ای داریم اما هیچ کس اونا رو قبول نداره..!
خدایا امروز دلم گرفت اما بعد خوشحال شدم.....
دلم گرفت چون باز هم توی یکی از برخوردهام با.........نتونستم اونی باشم که دلم می خواد.
اما خوشحال شدم که حس کردم الان خیلی ها مثل اون عزیز دلم رفتن مهمونی که بهشون خوش می گذره و الان خیلی ها مثل کوچولو که نمی شناسینش توی جمع خونواده شون و با حضور یک عزیز از سفر بر گشته در خونوادشون کنار هم نشستن و .......
هیچی مثل شادی توی خانواده نیست.........
چرا بعضی از پدر و مادر ها بچه هاشون رو از یه همچین نعمتی محروم می کنن......
خدایا فراموش کردم فرق بین خوبی و بدی چی بود.!
فراموش کردم فرق بین شادی و غم چی بود.!
فراموش کردم فرق بین دوری و نزدیکی چی بود.!
فراموش کردم فرق بین ما آدما چی بود.!
فراموش کردم ....................!
نمی دونم چرا همه ی اینا رو فراموش کردم...
گم شدم توی دو راهی سختی گیر کردم.....
نمیتونم گریه کنم. یه چیزی مثل سنگ راه گلوم رو بسته......
توی این مدته فهمیدم که تو هر کاری می تونی بکنی.........
اون روز که رعدت رو مثل فریادی بلند به همه نشون می دادی
,اون روز که ازت پرسیدم توی این روز دلت می آد کسی رو ببری؟؟؟؟؟ و تو با رعدی بلند جواب دادی که آره...........
من اون روز نفهمیدم اما 4 روز بعد وقتی که شنیدم پسر یکی از دوستای خانوادگیمون روی پشت بوم در حالی که اونم مثل من داشته به تو و بارون و رعدت نگاه می کرده و مثل من تو فکر بوده
و.........................
با یه رعد به منو اون ثابت کردی که آره رعد من صدای عرشه
.آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ی مردم بیدار شین.
فقط یه رعد کار اون پسر رو تموم کرد.!!!!فقط یه رعد تو....
بهترین فرزند خانواده بوده و ...............
آه خدای من چرا این مردم بیدار نمی شن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا من بیدار نمی شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من هیچ وقت این قدر از خودم بیزار نشده بودم.......
می تونستی اون روز جز اون
,من رو و کسانی که تو رو دیدن رو ببری اما ...........نمیفهمم چرا ما نمی تونیم یک رنگ بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





