آخ که چه شبها را گذراندم
شبهای تیره و تار که می دادند آزارم
در آن شبها در گوشه ای از کنج دلم
می دیدم عشقم را که براستی بود آرام
خسته و دل شکسته می زد حرفی آرام
که ای خدای مهربان به من ناتوان کمکی کن
تا بتوانم که در کنج دلم عشقم را آرام ببینم
تا بتوانم پرواز کنان خود را به او برسانم
آری
, او عشقم بود که آرام آرام, با دلی پر ز خون با خدا حرف می زدبعد از آن سا عت ها
, گریه و زاری, سر به بالینم گذاشتمآه که چه شبهایی بود که من آن بالا و او پایین بود
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:38  توسط پرنده






