تبليغاتX
پرواز با یاد و نام خدا

لبتون همیشه خندون

 

دلتون خیلی مهربون

 

همیشه خوب و خوش زبون

 

نوروزتون تو سال جدید نوش جونتون

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:36  توسط پرنده 



آمد لحظه ی دیدنت ای یار

                   چه خوشحالم که می بینم تو را باز

در کنار این همه شادی

                  غمی از عمق وجودم پیداست

غم یک دوست.غم یک یار

                  غم او که فقط مهرست و وفاست

غم لحظه ی وداع با دلدار

                   چه کسیست این دلدار؟

که همه عاشق اویند

                  او رضاست

       صاحب مشهد که همش عشق و صفاست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 18:10  توسط پرنده  | 



نمی دانم چرا در کنار این همه مهر هراسانم

نمی دانم چرا با وجود این همه نعمت ندارم هیچ

نمی دانم چرا این باد هوهو می کند در این گرما

نمی دانم چرا این نم نم باران می گرید در این طوفان

نمی دانم چرا این موج هراسان است

نمی دانم چرا آسمان غم دارد

نمی دانم چرا رعدت هنوز فریادی به سر دارد

خدایا من نمی دانم ,ولی تو,خوب می دانی

که هر چرا این همه چیز بر هم ریخته

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 8:14  توسط پرنده 



شاخه ای گل در دست

شاعری قامت بست

بعد با نام خدا

چند رکعت تن گل را بویید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:8  توسط پرنده  | 



روی این زمین داغ

داره بارون می باره یواش یواش

زمینو تر کرده این بارون ناز

خدای ما خوب می دانست

که سبزی و گل و گیاه از آبای اون می خورن

خوب می دونست که مردمش

آبی واسه خوردنشون نمونده بود

خوب می دونست که دیگه

پرنده ها براشون آب و دونی نمونده بود

واسه ی همین , بارون محبتش رو داد زمین

که همه با هم و یک صدا بگن

شکرت خدای مهربون

اینو زمانی که توی گرما یهو بارون بارید گفتم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:34  توسط پرنده 



آخ که چه شبها را گذراندم

شبهای تیره و تار که می دادند آزارم

در آن شبها در گوشه ای از کنج دلم

می دیدم عشقم را که براستی بود آرام

خسته و دل شکسته می زد حرفی آرام

که ای خدای مهربان به من ناتوان کمکی کن

تا بتوانم که در کنج دلم عشقم را آرام ببینم

تا بتوانم پرواز کنان خود را به او برسانم

آری , او عشقم بود که آرام آرام, با دلی پر ز خون با خدا حرف می زد

بعد از آن سا عت ها , گریه و زاری, سر به بالینم گذاشتم

آه که چه شبهایی بود که من آن بالا و او پایین بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:38  توسط پرنده 



توی آسمونی که توش پره از ستاره است

ستاره ی بینوای من ,تک و تنهاست

ساکت و آروم و خسته ,یه جایی تو آسمون تنها نشسته

زانو بغل,دست به چونه

سرشو رو به آسمون گرفته

داره با خدای مهربونیا حرف می زنه

بلند بلند حرف می زنه,زار می زنه

اشک های ستاره ی قشنگ من دل هر آدمی رو می سوزونه

خدا کنه که خدای همه ی ستاره ها دل این ستاره ی قشنگ من رو نرم کنه

آخ که چه قدر دلم می خواد

سرمو رو شونه های ستاره ی قشنگم می گذاشتم

اون موقع

با هم دیگه

بلند بلند با خدای مهربون حرف می زدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:29  توسط پرنده 



زندگی , مثل یک موج بلند است که در آن ما هستیم

مثل یک موجی که , صد ها بار به تلاطم در آمده است

که در این موج,هزاران مردم به تلاطم در آمده اند

میدانم,که در این موج بزرگ ما هستیم

و خداوند

میداند, که چه طور هر طرفی موج را در آرد

سخت اما آسان

زشت اما زیبا

غم اما شادی

درد اما شاداب

همه از اوست

که چنین موجی را ساخته است

شکر,بار دگر شکر از این خالق موج

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:10  توسط پرنده  | 



تیکه تیکه ابر توی آسمون

گوله گوله برف روی خونمون

قطره قطره اشک رو صورتشون

بندای زنجیر به دست و پاشون

لخ لخ رو زمین بوده پاها شون

کبود کبود رو بدناشون

آروم آروم زمزمه هاشون

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:5  توسط پرنده  | 



خیلی سرده

این جا هم تاریکه, هم سرد

یه صدایی از اون دور دورا می آد

اون صدا از یکی که من نمی شناسم کمک می خوان

کف پام یخ کرده ,این جا خیلی تاریکه

پس چرا هیچ کدوم از این چراغا روشن نیست

هنوزم صدای فریاد اون مرد غریبه داره میاد

صدا از همه طرف داره میاد

همشون یکی یکی داد میزنن ,کمک می خوان

دیگه پام توان رفتن نداره

عیب نداره ,می شینم

خسته شدم,میزارم خستگیم که در رفت

بعدش یا علی می گم بلند می شم

آخ خدا جون ,حالا احساس می کنم که گرم شدم

حالا همه جا رو شن شده

این جا,همه جاش

پره از میوه های بهشت شده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:0  توسط پرنده  | 



از اولش یه روزی خوب می دونستم

که همه چیز یه روزی عوض می شه

همه ی غم های عالم که توی این دل بود عوض می شه

می دونستم که به جاش شادی می آد

می دونستم که دیگه دلم داره عوض می شه

می دونستم که به جاش شور و شادی می آره

خنده و محبت و عشق می اره

شاد و خوشحال بودم از این دل تازه

اما یهو

اون دل تازه ی من با یه حرف بر هم ریخت

کاش خدا کمک می کرد که دل کهنه ی من تازه بشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:44  توسط پرنده  | 



رعد و برق

یه نشونه است که بگه :

آهای آدمای خوش خیال منتظر چی نشستین؟

چرا همش دنبال بهونه و گذشتن و رد شدن از تمام مشکلاتونین؟

چرا همش فکر می کنین زندگی فقط غم و غصه خوردنه؟

چرا می خواین از خودتون فرار کنین؟

مگه شما آدمای اون خدا که فقط نوره و بس نیستین آخه؟

پس چرا به خودش که فقط نگاهش به ماهاست هیچی نمی گین؟

به خودش بگین که چه قدر دوسش دارین!

به خودش بگین که چه قدر دلتون هوای مهربونیاشو کرده بود

ازش بخواین

به جز خدا هیچ کسی دلش برا دل شما نمی تپه

فقط از خود خود خدا بخواین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:1  توسط پرنده  | 



می خوام از خودم بگم

از عشق و از دلم بگم

از این دلم پیش خدا شکوه کنم

می خوام از این آسمونی که

توش پره از ستاره ی چشمک زنه شکوه کنم

آخه خدای مهربون

توی این آسمون به این بزرگی جایی برا من نداری؟

می خوام بیام

می خوام بیام پیش خودت

می دونم که دل منو نمی شکنی پس بزار بیام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:11  توسط پرنده 



وقتی آسمون دلش پره از غم و غصه می شه

وقتی که دلش می خواد داد و فریاد بکنه ,گریه کنه

وقتی که دلش می خواد با مردمش درد و دل کنه

وقتی که دلش می خواد با تمام سرزمین حرف بزنه

اون موقع است که دیگه طاقت موندن نداره

اشک های قشنگشو دونه دونه می اندازه پایین

یهویی داد می زنه به سر این سرزمین

همه ی درد و دلای دلشو به مردمش بلند می گه

وقتی که هر چی که بود گفت و شنید

کوله بار دلشواز رو زمین زود دزدید

تا بره که دوباره زود بیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:1  توسط پرنده 



همیشه منتظر شب می شینم

تا بیاد با هم حرف بزنیم

اون از ستاره و روشناییاش حرف بزنه

منم از تنهاییم و تاریکیام حرف بزنم

اون از خانومی خورشید خانوم حرف بزنه

منم از غصه های زندگیم حرف بزنم

خلاصه بنشینیم و کلی با هم حرف بزنیم

تا هر دومون خالی بشیم

قربون اون خدا برم

با این همه لطف وصفاش

با این همه محبتش که به همه بنده ها داد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:10  توسط پرنده 



من تورا صدا می کنم بزرگ عشق

تو صدایم را نشنیدی

دوباره صدایت کردم

و این بار هم نشنیدی

با باران محبت صدایت کردم

تو نیز با محبت جوابم دادی

ای عزیز مهربانی ها

جواب ابن محبت را با نماز دادم

خدای عالم و زندگی

و در آخر با عشق جوابم دادی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:8  توسط پرنده 



قطره قطره بارون

می چکه از آ سمون

خدای رنگین کمون

فرستاده برامون

ما مردم مهربون

با همدیگه همزبون

از خدای مهربون

سپاس گزار و ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 6:7  توسط پرنده 



دلم می خواد ا ز د ست خودم جیغ بکشم

داد بزنم که

ای دل بی وفای من تو چه کردی ؟

تو در این سرزمینی که همه از فرشته هان

به چه جرات

توی این جمع عزیز دروغ میگی؟

اگر خدا تورو از دل خودش بیرون کنه چه می کنی؟

به کجای این زمین کوچ می کنی؟

فکرشو کردی اگر جایی پیدا نکنی زود میمیری؟

آره بد بخت,اگه خدا یه نگاهت نکنه زود میمیری

زود از اون کریم و بخشنده بخواه ببخشتت

ازش بخواه که یکی از میوه های بهشتشو بهت بده

ازش بخواه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:34  توسط پرنده 



خیلی وقته که دلم هوای شب رو کرده بود

یه شب تاریک و غمگین

که سرم رو به آسمون بگیرم

بشینم با خدای همه ی تنهاییها حرف بزنم

باهاش درد و دل کنم

از غصه هام,از شادی هام,از خنده هام,از گریه هام حرف بزنم

اون قده حرف بزنم که دلم ,دلی که توش

هزارو یکی قصه هست خالی بشه

وقتی حرفامو زدم

می شینم منتظر نشونه ای از اون بالا

که بهم نشون بده

که همه ی درد و دلای دلمو گوش داده

پس می شینم ,می دونم که زود میاد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:49  توسط پرنده 



 

مثل دریا باش تا دریا شوی

آبی وآرام و گه جوشان شوی

مثل دریا بودن از سنگ بهتر است

پس بیا با هم مثل دریا شویم

آبی و آرام و گه جوشان شویم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:25  توسط پرنده 



تو شب تاریک و سرد

تو یه جای غریبه

کسی نیست تا شهر به هم ریخته ی تو دلمو صاف کنه

ولی تو آسمون پر از ستاره

کسی هست که دلم پر می کشه پیشش باشم

اما هنوز اجازه ی رفتنمو از اون مرد غریبه نگرفتم

باید شروع کنم از همین حالا

هنوزم دیر نشده

میدونم که مرد غریبه دست هیچ کسو رد نمی کنه

کاغذ ورودم رو به اون بالا مطمئنم که از اون مرد غریبه می گیرم

آره,آره حتما می دونم که مرد غریبه دل هیچ عاشقی رو نمی شکنه

که بخواد به اون بالا سفر کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:47  توسط پرنده 



آخ که چه قدر دلم می خواد پر بکشم به آسمون

مثل اون پرنده های خوش زبون

که همشون دون می خورن با نوکاشون

منم بشم مثل اونا ,مثل اونا تو آسمون

با اون پر و بال قشنگشون

از این طرف به اون طرف بال بزنم تو آسمون

آزاد و رها از همه جا خوشحال و خندون

از اون خدای مهربون ,صد تا تشکر می کنم

که بهم اجازه دا د چرخ بزنم تو آسمون

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:37  توسط پرنده 



به نام خدایی که تو را آفرید

به نام خدایی که زندگی به تو بخشید

به نام خدایی که به قلبت روشنایی بخشید

به نام خدایی که به تو مادری داد از همه مهربانتر

به نام خدایی که به تو پدری داد از همه فداکارتر

به نام خدایی که زندگی را بخشید و گرفت

و در آخر به نام خدای هستی بخش

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:57  توسط پرنده