تبليغاتX
پرواز با یاد و نام خدا

نیش   زن شیرین  است(امام علی)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:30  توسط پرنده 



چون سخن اندک شود

                     عقل کامل می گردد(امام علی)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:11  توسط پرنده  | 



انسان   پشت زبان  خود  پنهان  است (امام علی)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:19  توسط پرنده 



با مردم آنگونه معاشرت کنید که اگر

 

مردیدبرای شما اشک ریزند و اگر

 

زنده ماندید با اشتیاق سوی شما آیند.(امام علی)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:46  توسط پرنده  | 



هشدار!  هشدار!    به خدا سوگند!   خداوند

چنان

پرده پوشی کرده که می پنداری تو

را بخشیده است(امام علی(ع)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:30  توسط پرنده  | 



 بدترین دوست آن است که برای ا و به رنج و زحمت افتی... (امام علی(ع)
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط پرنده 



خدا جونم سلام.چه قدر این جا سوت و کور شده.دیگه مثل قبل نیست.

دیگه هیچ کس نیست که باهام حرف بزنه جز تو .....

نه جوجو دیگه میآد نه جودی .اینا هم رفتن

دیگه جز تو انگیزهای ندارم برای ادامه راه اینجا.

دوست دارم حالا باز هم اگه قسمت شد و دوباره اومدم اینجا از حکمتها ی فوق العاده امام علی بنویسم.

پس خدا جونم و پرنده های عزیز منتظرم باشین با یه عالمه حکمت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:11  توسط پرنده  | 



لبتون همیشه خندون

 

دلتون خیلی مهربون

 

همیشه خوب و خوش زبون

 

نوروزتون تو سال جدید نوش جونتون

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:36  توسط پرنده 



سلام خدای مهربونی ها.....

بوی یهار داره می آد .اما این بهار برام بهار نیست مثل بهارهای دیگه طراوت نداره .

بوی غم میده .بوی ........خدایا آخه چرا امسال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امسال که کلی با امام رضا حرف داشتم نذاشتی برم؟؟؟؟؟؟؟؟

نه.به خدا ناشکری نمی کنم .اصلا...

فقط امسال با سالهای دیگه فرق داشت باید می رفتم

یا امام رضا این بار قبول اما تو رو به امام حسین قسم دیگه این جوری امتحانم نکن

عید همتون پیش پیش مبارک

خدایا سال ۸۷ رو برامون بهترین سال قرار بده

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:32  توسط پرنده  | 



سلام به اونی که از همه مهربون تره و بهتر میدونه که چه کاری بهترینه

برای ثانیه ای قصد کردم این وبلاگ رو حذف کنم اما نتونستم .نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟

اما حس کردم این تنها چیزیه که ساختم تا باهاش مثلا پرواز کنم اما نشد یعنی داشت می شد اما خب سقوووووووووووووووووووووووووط

می دونم که خیلی از این جا دور بودم و خودم خواستم اما حالا بعد از این همه مدت نمیدونم واقعا نمیدونم

چی شد که یهو به کلم زد برگردم و بنویسم

خدا نذار اون اتفاقی که ازش وحشت دارم بیفته نذار خواهش می کنم..........!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:40  توسط پرنده  | 



سلام به همهگی وسلام به اون خدایی که نمیدونم چرا منو از این جا دور کرده؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چرا ذهنم برای نوشتن یاریم نمی کنه

از همه التماس دعا..

خدا جونم توی این مدته خیلی ..........

تا مدتی نیستم دوستان

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:9  توسط پرنده  | 



آمد لحظه ی دیدنت ای یار

                   چه خوشحالم که می بینم تو را باز

در کنار این همه شادی

                  غمی از عمق وجودم پیداست

غم یک دوست.غم یک یار

                  غم او که فقط مهرست و وفاست

غم لحظه ی وداع با دلدار

                   چه کسیست این دلدار؟

که همه عاشق اویند

                  او رضاست

       صاحب مشهد که همش عشق و صفاست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 18:10  توسط پرنده  | 



سلام به مهربون ترین یار و یاور توی آسمون

اومدم از اون شهر قشنگی که فقط نوره و بس

کاش نمی اومدم.........

سلام پرنده های همیشه همراه من..........

سلام دوستای خوب من..........

ممنونم از این که توی مدتی که من نبودم این جا رو حفظ کردین...

از زمانی که برگشتم نتونستم درست و حسابی به این جا برسم و حالا که برگشتم باز هم .........

شاید باز هم تا یه مدت نباشمدعا کنینتا بتونم با یه بال جدید دیگه پرواز کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 18:34  توسط پرنده  | 



السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

یا امام رضا دارم می آم .همین امروز 

مثل همیشه سوار هواپیما می شم و می آم پیشت   

اما کاش این بار  یه جور دیگه می طلبیدی 

دلم برات یه ذره شده

کلی حرف باهات دارم یا امام رضا................

و اما پرنده های عزیزم

ممنونم که همراهیم می کنین

من بر می گردم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 8:31  توسط پرنده  | 



نمی دانم چرا در کنار این همه مهر هراسانم

نمی دانم چرا با وجود این همه نعمت ندارم هیچ

نمی دانم چرا این باد هوهو می کند در این گرما

نمی دانم چرا این نم نم باران می گرید در این طوفان

نمی دانم چرا این موج هراسان است

نمی دانم چرا آسمان غم دارد

نمی دانم چرا رعدت هنوز فریادی به سر دارد

خدایا من نمی دانم ,ولی تو,خوب می دانی

که هر چرا این همه چیز بر هم ریخته

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 8:14  توسط پرنده 



خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا سلام.

دلم داره برات پر می کشه.نمی دونم چرا این همه حرف دارم اما نمی تونم چیزی بگم...........

چرا امام زمان نمیاد شماها میدونین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهاااااااااااااااای پرنده ها با شمام.......

میدونین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم درست نمی دونم اما توی این چند روزه فهمیدم که امام زمان رفتار و اعمال ما رو که می بینه تو اومدنش تامل میکنه........

خدا ی من اون دریایی که توی این 6 روز پیشش بودم خیلی زیبا اما طوفانی بود.........

انگار کلی حرف داشت.........

توی این سفر یه داستان واقعی رو شنیدم که تا آخر سفر یادش باهام بود.....    یه آقایی توی خواب امام زمان رو می بینه که روبه روی دریا ایستاده و موج ها به حالت سجده جلوی حضرت فرود می آن.

شاید واسه بعضی شماها این معنی نداشته باشه اما برای من که توی این 6 روز کنار دریا بودم این داستان یه حال دیگه ای داشت....

خدایا, خدای من,خدای خوب من , دلم می خواست کاش می تونستم چند روز بیشتر بمونم تا معنی زیبایی و عشق و این نعمت رو درک می کردم..........

اما خیلی خوش گذشت. ....به خصوص غروب کنار دریا که خیلی زیبا بود جای همه خالی بود..........(البته جای پرنده هایی که تا حالا منو همراهی کردن خالی بود)

5روز دیگه دارم می رم پیش اون عزیزت که توی شهر مقدس مشهد به شهادت رسید.........

خدایا ممنونم..........

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:3  توسط پرنده  | 



بالاخره داریم می ریم  فردا صبح

 تا یه مدت از شما پرنده ها خداحافظی می کنم

با مطالب و آهنگ خدا بر می گردم  

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 0:11  توسط پرنده  | 



حالم خوب نیست کاری کردم که

خدایا الان به اون عزیزم احتیاج دارم که

دارم خل می شم    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 6:6  توسط پرنده  | 



سلام   خدا جونم الان به این موضوع رسیدم که برق عجب نعمت بزرگی!!! 

تا الان برق نداشتیم اما الان داریم .خیلی ها توی این شهر از نعمت داشتن برق محرومن و با شمع  یا آتش   خونه هاشون رو روشن نگه می دارن.

هر چند امروزه خیلی پیشرفت کردیم!!!!!!!.....!!     

بی چاره اونایی که توی این گرما نه پنکه ای دارن و نه کولری!!!!!!   

خیلی هوا گرم شده !هواشناسی هر روز درجه ی هوا رو از روز قبل بالاتر اعلام می کنه!

خدا, این هوای گرم تو رو به فال نیک می گیریم که تابستان با زیبایی هاش داره می آد!    

هفته ی دیگه عازم سفر 6 روزه هستم.....

از الان دلم برای همه ی پرنده های مهربون وصحبت با خدای مهربون و عزیزم تنگ می شه........!

قراره بریم دریا!!!!!

خدای خوب و مهربونم چرا آدما به خاطر هدفاشون با تو و اون امامای مهربون و عزیز این قدر طلبکارانه حرف می زنن؟؟؟ 

مگه اونا چه وظیفه ای در مقابل ما دارن ؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟

خدای بزرگ دوست دارم در باره ی اون عزیزی که همه منتظر ظهورش هستن اطلاعات کسب کنم ....

پرنده های عزیز اگه اطلاعاتی در این باره دارید من رو راهنمایی کنید ممنونم! 

خدای عزیزم , دوست دارم!!! 

راستی شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه را به همه تسلیت می گم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:1  توسط پرنده  | 



بالاخره با کمک عزیزم.مهربونم.یارم و دوستم و همه کسم تونستم از فکر این منجلاب بیام بیرون

دیگه بهش فکر هم نمی کنم  به جاش می خوام برم تو فکر نقاشی کشیدن  

دعام کنین  

خدایا نمیدونم چرا وقتی باز هم تو فکر این بودم که چرا اون روز ...................شد با یه چیز دیگه خظر رو از بیخ گوشم رد کردی  

داشتم ازطریق  دار فانی رو می گفتم      

خدا رحم کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 0:8  توسط پرنده  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:42  توسط پرنده  | 



"من کی ام؟"یک پرسش تکراری است

کز ازل چون سیل در من جاری است

باز پتک آهنین "من کی ام؟"

ضربه زن شد با طنین "من کی ام؟"

باز مامور سوالی بی جواب

آمده از راه با حکم عذاب

باز بر در ضربت انگشت اوست

حکم جلب روح من در مشت اوست

باز در من "من کی ام؟"رخ می دهد

ناشناسی گنگ پاسخ می دهد :

من تماما روح یا تن نیستم

من کسی غیر از خود من نیستم

قطره ای کوچک ز نیل نیستی

هستم اما از قبیل نیستی

حلقه ای چرخان به انگشت عدم

از تبار هیچ از پشت عدم

روی این دریا حبابی ساده ام

خالی از خود اتفاق افتاده ام

چرخش وارونه ی زایند گی

باز می گرد مرا از زندگی

مثل طوماری که بازش کرده اند

باز با انگشت رازش کرده اند

نا گه از یک سو رهایم می کنند

رهسپار ابتدایم می کنند

در مسیر تو به توی نیستی

تند می غلتم به سوی نیستی

روی دست موج چون خس می روم

واژگون می غلتم و پس می روم

می خورد شلاق گردابم به تن

میدرد بر قامت من پیرهن

از هوای وهم خالی می شوم

موج دریای خیالی می شوم

نیتسی راه نفس می گیردم

از خودم بی وقفه پس می گیردم

مست توفان,چرخ چرخان پیچ پیچ

میروم تا ساحلی از جنس هیچ

می خلد خار عدم در تاولم

باز می گردد به جای اولم

سروده:سید حسن حسینی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:37  توسط پرنده  | 



خدای من چه قدر آدما رنگارنگن.............  

بعضی وقتا از خودم حرصم می گیره که چرا نمی تونم حتی من هم یک رنگ باشم...............

جودی منو به خودم آورد که ما وواقعا دنبال چی و چه هدفی هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

نمی دونم آدما چرا یک رنگ نمی شن؟؟؟؟؟چرا شیشه ای نمیشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آدمای یک رنگ و شیشه ای داریم اما هیچ کس اونا رو قبول نداره..!

خدایا امروز دلم گرفت اما بعد خوشحال شدم.....

دلم گرفت چون باز هم توی یکی از برخوردهام با.........نتونستم اونی باشم که دلم می خواد. 

اما خوشحال شدم که حس کردم الان خیلی ها مثل اون عزیز دلم رفتن مهمونی که بهشون خوش می گذره     و الان خیلی ها مثل کوچولو که نمی شناسینش توی جمع خونواده شون و با حضور یک عزیز از سفر بر گشته در خونوادشون کنار هم نشستن و ....... 

هیچی مثل شادی توی خانواده نیست.........

چرا بعضی از پدر و مادر ها بچه هاشون رو از یه همچین نعمتی محروم می کنن......

خدایا فراموش کردم فرق بین خوبی و بدی چی بود.!

فراموش کردم فرق بین شادی و غم چی بود.!

فراموش کردم فرق بین دوری و نزدیکی چی بود.!

فراموش کردم فرق بین ما آدما چی بود.!

فراموش کردم ....................!

نمی دونم چرا همه ی اینا رو فراموش کردم...

گم شدم توی دو راهی سختی گیر کردم.....

نمیتونم گریه کنم. یه چیزی مثل سنگ راه گلوم رو بسته......

توی این مدته فهمیدم که تو هر کاری می تونی بکنی.........

اون روز که رعدت رو مثل فریادی بلند به همه نشون می دادی ,اون روز که بارونت رو مثل اشکی زیبا نشون دادی ,اون روز که ازت پرسیدم توی این روز دلت می آد کسی رو ببری؟؟؟؟؟ و تو با رعدی بلند جواب دادی که آره...........

من اون روز نفهمیدم اما 4 روز بعد وقتی که شنیدم پسر یکی از دوستای خانوادگیمون روی پشت بوم در حالی که اونم مثل من داشته به تو و بارون و رعدت نگاه می کرده و مثل من تو فکر بوده  و......................... 

با یه رعد به منو اون ثابت کردی که آره رعد من صدای عرشه .آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ی مردم بیدار شین. 

فقط یه رعد کار اون پسر رو تموم کرد.!!!!فقط یه رعد تو....

بهترین فرزند خانواده بوده و ............... 

آه خدای من چرا این مردم بیدار نمی شن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا من بیدار نمی شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من هیچ وقت این قدر از خودم بیزار نشده بودم.......

می تونستی اون روز جز اون ,من رو و کسانی که تو رو دیدن رو ببری اما ...........

نمیفهمم چرا ما نمی تونیم یک رنگ بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 0:26  توسط پرنده  | 



شاخه ای گل در دست

شاعری قامت بست

بعد با نام خدا

چند رکعت تن گل را بویید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:8  توسط پرنده  | 



    

فعلا از همه معذرت می خوام..............................

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1:13  توسط پرنده  | 



خدا جونم عزیز دلم سلام

وقتی یه مدت باهات حرف نمیزنم از همه چی کم می آرم

می خوام یه مدت کوتاهی ننویسمشاید فکرایی جدید داشته باشم

با کلی حرف و با شعرای جدیدم منتظرم باش

بر می گردم با بال جدید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 1:18  توسط پرنده  | 



روی این زمین داغ

داره بارون می باره یواش یواش

زمینو تر کرده این بارون ناز

خدای ما خوب می دانست

که سبزی و گل و گیاه از آبای اون می خورن

خوب می دونست که مردمش

آبی واسه خوردنشون نمونده بود

خوب می دونست که دیگه

پرنده ها براشون آب و دونی نمونده بود

واسه ی همین , بارون محبتش رو داد زمین

که همه با هم و یک صدا بگن

شکرت خدای مهربون

اینو زمانی که توی گرما یهو بارون بارید گفتم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:34  توسط پرنده 



خدایا چرا منو از مرداب نمیکشی بیرون؟؟؟؟

آخه مگه خودت راهش رو جلوم نداشتی که تمومش کنم.پس چرااین بار نه تنها من بلکه عزیزترین من رو هم وارد ماجرا کردی؟؟؟؟/

مگه تو نگفتی که این مرداب عمیق و کثیف بیا بیرون؟؟؟

نمیدونم بعضی وقتا به این که تو واقعا راضی بودی یا نه شک می کنم....!!!

خدایا عزیز من , من اون حسی رو که باعث میشد تا از درون عذاب بکشم رو نمی خواستم....

من اون حسی رو که باعث می شد مادرم و پدرم از دستم همیشه دلخور باشن رو نمی خواستم....

من این حس حالا رو دوست دارم البته اگه کسی مزاحم
آرامش من و اون عزیزم نشه.....

این عزیز همسر یا یک boy نیست.

یه مهربونه.یه یار و دوست که ..........

خدا خوب میدونه که کیو میگم.....!!!!

خدایا نذار آرامش روحی من و این دوست و یار بهم بریزه......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:31  توسط پرنده  | 



آخ که چه شبها را گذراندم

شبهای تیره و تار که می دادند آزارم

در آن شبها در گوشه ای از کنج دلم

می دیدم عشقم را که براستی بود آرام

خسته و دل شکسته می زد حرفی آرام

که ای خدای مهربان به من ناتوان کمکی کن

تا بتوانم که در کنج دلم عشقم را آرام ببینم

تا بتوانم پرواز کنان خود را به او برسانم

آری , او عشقم بود که آرام آرام, با دلی پر ز خون با خدا حرف می زد

بعد از آن سا عت ها , گریه و زاری, سر به بالینم گذاشتم

آه که چه شبهایی بود که من آن بالا و او پایین بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:38  توسط پرنده 



خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..چرا این جوری می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا من نمی خوام توی این منجلاب بیفتم به کیییییییییی بگم

دارم دیوونه میشم

تمومش کن

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:37  توسط پرنده  |